تبليغاتX
مقاومت
 
Your Ads Here
 
صفحه نخست آرشيو مطالب آمار سايت ارتباط با ما خانگي کردن طراحي Rss

درباره




معرفی سایت و وبلاگ
آرشيو ماهانه
لوگوي دوستان
دریافت کد
>>فرم اشتراک<<
مقاومت

پشتيباني

اين قالب توسط Temp-Designer.Net طراحي و ترجمه شده.

فرشته پلاک طلایی می خواد

قرار بود لِی لِی بازی کنند ، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا میشد و3 گروه دونفره می شدند و یا اینکه یکی کم می شد ، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد . ده، بیست ،سی ،چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کو چولوها  افتاد ، با اخم بغضی  کرد وگفت :« اگه منو بازی ندین به بابام می گم» .

به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها  که کمی از بقیه بزرگتر بود ، رو به او کرد و گفت :« فرشته تو بازی نیستی » فرشته خیلی آرام رفت وروی پله  خانه شان نشست ودیگر هیچ نگفت ؛ دختر کوچولوها تند تند سنگ  می انداختند ، لِی لِی می کردند  و بازی پیش می رفت . دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود .ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت ، فرشته رفت  و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت :بچه ها دارن لی لی بازی می کنند ، منو انداختن بیرون وبازی ندادند . مادرش آهی نا محسوس کشید و گفت :«عیب نداره دختر خوشگلم، برو  پلاک بابا رو بردار وبا اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد،  اشکهایش را پاک کرد ورفت پلاک را برداشت ودوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد:« من پلاک دارم شما ندارین هِی هِی.»

بچه ها همه دویدند به طرفش  و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می پرسید ، عاطف گفت : «مال کیه ؟»مینا پرسید:« میدی منم ببینم ؟» بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت : «فرشته بیا جای من بازی کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم .» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر می کرد که اگر بابا نیست ، پلاکش هست ،  به این فکر می کرد . که دیگر همیشه میتواند لِی لِی بازی کند ، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده ، پلاک بابا را نشان بدهد و بگوید:« بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو  از مامان  نگیر .»

تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان ، پدرش رو دعوت کردند ، همراه خود پلاک پدرش رو ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و شاید هم مثل پلاک را بوس کنند و در عوض ، پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحانی  و امثال اینها را از مادر طلب نکنند ، به این فکر میکرد که چرا تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک میتوانست حل کنه ولی حل  نمیکرد . به این فکر بود که .....

ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده  گفت :« مگه چیه ؟ خودم بهترشو دارم» ، و گره روسری اش رو باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند ،نشون بچه ها داد . دختر کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا ، دور فرشته را خالی کردند و به طرف سمیرا دویدند .بدری کوچولو پلاک  بابای فرشته رو از گردن در آورد و از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید طرف سمیرا ؛ دوباره تنها شده بود ، خیره خیره  گاهی به پلاک بابا و گاهی  به بچه ها  که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه میکرد . آرام خم شد ، پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش ، اعداد روی پلاک یواش یواش پیش چشمانش تار می شد ، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل  خانه ، سخت گریه می کرد؛ به اتاق که رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نیانداخت ؛ روبروی مادر ایستاد وبا غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود فریاد بر سر مادر فریاد زد ، مادر همان طور که سوزن میز ، به فریاد ها و ناله های او گوش  کرد و سپس آهسته ، سوزن و پارچه را کناری گذاشت و شروع به صحبت کرد : «عیب نداره مامان جون دختر خوشگلم ، خانم خانوما ، الهی مامان دورت بگرده ، اونها بچه ان ، نمی فهمن ، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه ، ماله جنگه ، جنگی که بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت ، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای سمیرا بیشتره ، پلاک بابا........»

که ناگهان فرشته پرید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد :« نمی خوام من ای پلاک رو نمیخوام من میخوام لِی لِی بازی کنم من ، من اصلا بابا رو می خوام . من اصلا یک پلاک  طلایی میخوام ، اگه این پلاک اینقدر می ارزه ..... دیگه  گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون .

آهای تو که داری این صفحه رو می خوانی ! فهمیدی چی گفتم ؟ فرشته پلاک طلایی می خواد ! میفهمی چی میگویم یا نه ؟ فرشته ... پلاک ...طلایی می خواد.

هموطنان ! آیا درد  فرشته ! پلاک طلایی است آیا درد بی بابایی است ؟ یا اینکه فرشته نمیتواند لِی لِی بازی کند ؟ و یا شاید  هم این که در این هوالی پلاک طلایی بیش از پلاک بابا فرشته میارزد و شاید هم .......!؟

  ابوالفضل سپهر

این مطلب در وبلاگ های زیر نیز وجود دارد:

http://topphoto.blogsky.com/?PostID=163

http://yaadegaarihaa.persianblog.ir/post/110

http://www.delesheida.blogfa.com/post-7.aspx

|   |

          نويسنده : قاصد

تاريخ : جمعه پنجم مهر 1387

دارا وسارا

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا

شد کوچه های ایران مشکین زاشک سارا

سارا لباس پوشید، با جبهه ها عجین شد

در فکه و شلمچه، دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا، بسته به سر سربند

یا تکه تکه گشتند یا که اسیرو دربند

سارای دیگری در مهران شده شهیده

دارا کجاست؟ او در اروند آرمیده

 دوخته هزار سارا چشمی به حلقه در

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل، تر

سارا سئوال می کرد، دارا کجاست اکنون؟

دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است

روحش به عرش وجسمش، مفقود در زمین است

 در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا

در این زمانه کشتند ده ها هزار«دارا»

 هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند

دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

 درآن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد

در این زمانه ناگه، چادر لباس جین شد

 با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست

سارا، خود از برای، جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ور افتاد، جایش فوکل در آمد

سارا به قول دشمن از اُمُلی در آمد

دارا وگوشواره، حقا که شرم دارد!

دردستهایش امروز، او بند چرم دارد

 با خون و چنگ ودندان، دشمن ز خانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

 یارب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک

بدم المظلوم یا الله ، عجل فرجه ولیک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آنها به جبهه رفتند، اینها شدند طلبکار!!!

 ابوالفضل سپهر 

|   |

          نويسنده : لاله سرخ

تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

بخشی از نوشته های ابوالفضل سپهر

به نام خداوند بسيجيان از صدر اسلام تا كنون.

 و به نام اول بسيجي عالم اميرالمومنين علي (ع) در روزي كه فرزندش سهم عسلش از بيت المال را به دليل نياز زودتر گرفته بود بر خود لرزيد و فرمود : عزيزم اگر شب گذشته كه تو سهم خود را از بيت المال گرفتي تا صبح در اين شهر  كسي سرگرسنه بر زمين گذاشته باشد ، علي جواب خدايش را خواهد داد ؟

و به نام آن بسيجي كه تن به شمشير داد ولي ذلت را نپذيرفت .

 و به نام آن بسيجي كه روزي  خواهد آمد و عالم را از بند تبعيض و بردگي و جهالت نجات خواهد داد .

و به نام آن پير بسيجي خميني كبير كه رهبر جهان اسلام بود و در خانه اي ساده مي زيست و در گرماي تابستان وقتي خواستند پنكه اي براي او تهيه كنند تا بدن نحيفش از گرماي تابستان در امان بماند مي گويد : چون ديگران از اين وسيله بي بهره اند لازم نيست براي من پنكه بياوريد .

و به نام آن بسيجي ۱۳ساله كه نارنجك به كمر بست و به زير شني هاي تانك دشمن رفت و بنيانگذار عمليات شهادت طلبانه در عصر گريز از مرگ شد .

و به نام آن بسيجي كه فرمانده گردان بود و تنها كاري كه براي خانواده خود- كه بر اثر حكم تخليه صاحبخانه آواره شده بودند-انجام داد ، تهيه يك چادر گروهي بود تا آنها را در يكي از خيابانهاي شهر اسكان دهد و سپس خود دوباره راهي جبهه شد .

و به نام بسيجي پير مرد كه وقتي فهميد به علت كهولت سن نمي خواهند به  جبهه اعزامش كنند با التماس گفت : ممكن است قادر به گرفتن اسلحه نباشم اما مي توانيد بدنم را در گوني سنگري بگذاريد و براي ساخت سنگر از من استفاده كنيد .

و به نام بسيجي كه همسرش را براي حفظ دين خدا راهي جبهه كرد و پس از شهادت همسر مجاهدش ، در خانه قائدان كار مي كرد تا خرج معاش يگانه دخترش را تامين كند .

و به نام مدير منطقه بسيجي كه ايستادن در صف تلفن همگاني و اتوبوس شركت واحد را به استفاده از موبايل و ماشين بيت المال ترجيح داد .

و به نام آن بسيجي كه فرمانده لشكر بود اما هنگامي كه همسرش از او ۵۰۰۰ ريال پول دستي مي خواهد، از يكي از دوستانش قرض مي گيرد و به او مي دهد تا شرمنده همسرش نشود .

و به نام آن بسيجي با اخلاص كه نماينده حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بود و تمام زندگي اش خلاصه مي شد در اتاقي كوچك و ساده كه در آن بر روي جعبه ميوه پتويي كشيده بود و با همسرش آنجا زندگي مي كرد .

و به نام آن بسيجي عاشق كه شهردار شهر بود و هنگام عبور از خيابان وقتي ديد كه راه جوي آب بسته شده است ، خود جارويي برداشته و به داخل جوي رفته و راه بسته شده را به تنهايي باز نمود و بعد از شهادتش ،‌پيكرش هدف خمپاره قرار گرفت تا حتي يك متر از خاك اين دنيا را براي تدفينش اشغال نكند .

و به نام آن بسيجي كه هنگام نبرد چشمان خود را از دست داد ولي تا پايان جنگ هيچگاه خط مقدم را ترك نكرد و بعد از جنگ هم در جبهه علم تلاش كرد و با چشمان نابينا دكتراي علوم سياسي را از دانشگاه گرفت .

و به نام آن ابر مرد بسيجي كه با مدرك دكتراي فيزيك پلاسما از دانشگاههاي آمريكا قيد زندگي راحت مادي را در آمريكا زد و راهي لبنان و ايران شد تا در جنگ و مبارزه مستضعفان جهان عليه استكبار شركت كند و عروس شهادت را در آغوش كشد .

و به نام بسيجي كه فرمانده گردان بود و چون از عمليات شناسايي در آن گرماي تير ماه بازگشت، مسول تداركات،كمپوت آلبالويي هديه لبان خشك و ترك خورده اش كرد ، اما وقتي فهميد از اين كمپوت به تعداد نيروها موجود نيست با بغض و ناراحتي از اين كه ديواري كوتاهتر از ديوار او پيدا نكرده اند ، كمپوت را به كناري نهاد و تنها به نوشيدن جرعه اي از آب گرم قنات كرد .

و به نام آن بسيجي دانش آموز كه براي آنكه بتواند كمپوتي به جبهه هديه كند روزها فاصله خانه تا مدرسه را با پاي پياده طي مي كرد تا كرايه هاي ماشين را پس انداز كند و بتواند كمپوتي براي شيران جبهه حق خريداري كند .

و به نام آن زن بسيجي كه هنگام ازدواج ، همسرش به او گفت : « دراين دنيا هركاري براي خوشبختي تو انجام مي دهم » و اكنون در پي سال ها كه از آن روز مي گذرد هر روز با لبخندي بغض آلود  چندين بار براي شوهر قطع نخا عي اش  لگن مي آورد و خم به ابرو نمي آورد .

و به نام آن زن بسيجي كه هر وقت همسرجانبازش تعادل عصبي اش را از دست مي دهد ، فرزندانش را در اتاقي محبوس می كند و خود را مقابل شوهرش قرار مي دهدتا شوهرش آن قدر او را بزند تا به حال عادي باز گردد . وقتي از او مي پرسند چرا خودت از جلوي او كنار نمي روي ؟ پاسخ مي دهد : اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند ، خودش را مي زند و به خود صدمه وارد مي كند .

آري ! فرهنگ بسيجي اين است .

برادر و خواهر بسيجي ام ! 

هدف از خلقت انسان رسيدن به مقام بسيجي مخلص است و من و تو كه خود را بسيجي مي دانيم ، مسئووليم . مبادا اشتباهات و گناهان من و تو به مقام ومنزلت بسيج ضربه وارد كند ، ما مسئووليم.

فرماندهان ،سرداران ، مسئولين ، يك حرف هم با شما . شما كه حالا در امان و آسايش تلاش و مجاهدت ديروزتان هستيد . يادتان باشد عده اي سردار بي درجه هم هستند به نام مادران و همسران شهدا و جانبازان كه هنوز هم در عرصه جهاد و تلاش هستند و جبهه آنها هنوز هم ادامه دارد ، به ياد و فكر آنها هم باشيد .....      

   بسیجی ترین شاعر ابوالفضل سپهر

|   |

          نويسنده : لاله سرخ

تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

منوی اصلی
موضوعات
مالتی مدیا
آمارسايت
نويسندگان :
لاله سرخ
قاصد

آمار بازديد :

تعداد بازديدها :


.Copyright © 2008 By Temp-Designer, All Rights Reserved